تبليغاتX
انجمن شعر حوزه هنری مازندران
دوستی کی آخر آمد ,دوستداران را چه شد

رفيق شاعر/ رانندة من

 

روبروی شب مانده باشی وُ
صبح را پشت سرت داشته باشی
با رفت و آمدنت در خط مستقيم خيابان ها .
به سرعت فکر کنی
و مدام قرمز بشوی (يا سبز)
و زنی کنار تو بنشيند تصادفاً تنه به تنه
و فکر می کنی : ……. کرايه نمی گيرم
و وقت پياده شدن : ۲۰۰ اضافه گرفتم…. آفرين به خودم
- « خسته نباشی »
و خسته باشی وُ
در پشت رل خيال نشسته باشد در رفت و آمد برخط مستقيم خيابان ها:
روی نيمکت قهوه خانه ای
چای بزني – جدول حل کنی وُ
در تعريف « آنچه اين روزها نرخش گران » : اُميد
در تعريف « جانشين پيامبر» بنويسی : شاعر
و به ياد بياوری زودتر از شب قبل خسته ای و نمی دانستی
و به ياد بياوری روبروی شبی
و صبح پشت سر توست
و بنويسی

 

                                                تیرداد نصری_اردیبهشت1م1378

دانگ  دانگ  دانگ

و زن

حسرت یک سالش را

قطره

قطره

از گوشه چشمهایش زدود

و نگاه کرد

به محال

به رو برو

                        زهرا خادمی

 

با بادها به هوا رفت,این بال بال خودش نیست

حس می کند که پرنده ست,دگر به حال خودش نیست

"دیگر چگونه باغ با لحظه های نشستن"

این هم سوال قشنگی است,اما سوال خودش نیست

فردا که یکسره صبح است,فردای وعده ی خورشید

این است دار و ندارش,هر چند مال خودش نیست

مثل پرنده ی غفلت در آسمان قفس ماند

فکر ادامه شعر است,فکر زوال خودش نیست

 

                                                ابراهیم رستکی

 

 

 

نوشته شده توسط آرزو در ساعت 23:7 | لینک  |