تبليغاتX
انجمن شعر حوزه هنری مازندران
دوستی کی آخر آمد ,دوستداران را چه شد

با شعر دوستان دور و نزدیک و شاعران خوب انجمن شعر حوزه بروز میکنم و سعی بر این است تا در وبلاگ به معرفی شاعران حوزه و آثار آنها پرداخته شود.

 

خانم فائزه رسکتی از شاعران خوب و قدیمی حوزه است دیرگاهی در کار سرودن غزل بوده و در این پست یک غزل و تجربه ایشان را در شعر آزاد میخوانیم.

 

چه لذتی دارد

وقتی مزمزه اش می کنی

زیر دندانهایت ،

می چر خانی توی دهانت

و

.

.

.

قورتش میدهی.

در جزیره ای دور

بالا می آوری

بالا می...

کشتی ها رفته اند

کودکت را می چپانی توی بطری

و پرت می کنی وسط اقیانوس

 

کشتی ها خیلی وقت است رفته اند

دزدان دریایی هم روزنامه نمی خوانند

می ماند

وسوسهء خودکشی نهنگها.

 

 

 

نیا به سمت نگاهم نیا به قبرستان  

           تو را چه کار به این آسمان ابرستان

        

          نگو تو آهوی مغرور بیشه ها بودی

          قبول، بودم و اما نبود ببرستان

 

          تمام روز در ایینه کفر می روید

         و روح عاصی من ...اشتیاق گبرستان

 

         من انتخاب نکردم که زندگی یا نه

         بهشت بود و سیبی و بعد ...جبرستان

 

         اگر حرام شدم من ،همیشه باش ای عشق!

         نیا به سمت نگاهم..

                                      

آقای ابراهیم رسکتی از شاعران خوب و صمیمی حوزه بوده که به خوانش شعری از ایشان میپردازیم

 

"بخار از فنجان چاي تو بلند مي شود و"

 

بخار از فنجان چاي تو بلند مي شود و

 

مي نشيند روي ميز

 

ميز را براي تو چيده ام

 

 فنجان چاي راگذاشته ام                      جاي هر روز

 

گلدان را                                               جاي هر روز هست

 

ستاره ها را – قندان را – قلبم را گذاشته ام جاي هر روز

 

حتي هواي اتاق 37 درجه سانتي گراد است

 

و شايد هيچ روزي دقت نمي کردم

 

کفشت را جاي هر روز نکنده اي

 

روسريت را جاي هر روز نيانداخته اي

 

حتي ستاره ها را توي اتاقم ولو نکرده اي

 

چاي تو را سر مي کشم

 

بخار از قلب من بلند مي شودو

 

مي نشيند روي فنجان خالي چاي تو.

 

 

 

آقای سعید شجاعی از شاعران خوب انجمن شعر حوزه هنری است که به خوانش دوشعر از ایشان مینشینیم

 

 

۱-

دو سایه - چون دو عقربه روی دوازده -

از هم جدا شدند - سوی یک و یازده -

آن دو قرار بود که هر وقت می نواخت

آونگ پیر و خسته ی ساعت نوازِ ، ده . . .

هر یک نظر کنند به ماه و دو بوسه بود

آن لحظه هست و نیست آنها و راز ده .

یک شب – شبی که شوم ترین بود - ناگهان

وقتی نواخت ساعت بی وقت باز ، ده

یک تکه ابر صورت مهتاب را  . . . و مُرد

آن سایه ای که رفت شبی سوی یازده .

                                           

فردای هرگز - آه که - آن سایه هر چه رفت

هرگز نمی رسید به مرز دوازده ،

آرام رفت و از نفس افتاد روی پنج . 

 - یعنی محال بود چه رفتن چه باز

 

۲-

 

تقويم : روز آخر اسفند ماه بود

 

در ايست گاه مرد دو چشمش به راه بود

 

نزديك عصر بود و هوا گرگ و ميش و سرد

 

در لابه لاي برف زمين راه راه بود

 

چشمان مرد بسته شد و رفت توي فكر :

 

 

شش – هفت ماه قبل كه در ايست گاه بود ؛

 

دختر كنار پنجره از شهر مي گريخت

 

مرد ايستاده بود و سرآپا نگاه بود :

 

تق . . . تق . . . تتق . . تتق . تتتق دور شد قطار

 

-  تقدير بد رقم خورد ، او بي گناه بود –

 

از پيچ پيچ ريل گذر كرد و محو شد

 

تا انتهاي دور دو خط سياه بود

 

                                          . . .

 

                  

 

 

نوروز بود و سوت قطاري شنيده شد

 

و دختري كه رنگ لباسش سياه بود . . .

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط حسین در ساعت 16:37 | لینک  |