آی آدمای سرخوش آهای قبیله ی مست
بگید کجای کارید خدا رو یادتون هست؟
آهای شما کلانی چی کار دارید با گندم
شنیدید که حرومه خوردن نون مردم؟
عروسکهای دستی کنج اتاق می میرن
مترسکهای زخمی تو مزرعه اسیرن
مترسکی که دست داشت مترسکی که پا داشت
اون زمونا مترسک واسه خودش خدا داشت
حالا چی مونده از اون یه چشم خیس و خسته
آهای آهای آدما کی این درهارو بسته
سپیده قاسمی زاده
دارم به این بن بست ها عادت می کنم
به خانه های میله ای
و تو حتی به روی مبارکت هم نمی آوری
آه که دیگر خسته ام
از این همه کثافت
از این همه گوش
که به درد لای جرز هم نمی خورد
دارم دیوانه می شوم
این جا دریغ از یک گل
حتی گل دستمالم
شاید زیر همان درخت
همان درخت آلبالو جا مانده است
سپیده قاسمی زاده
