تبليغاتX
انجمن شعر حوزه هنری مازندران
دوستی کی آخر آمد ,دوستداران را چه شد

سلام به همه دوستان و همراهان

اولین پست رسمی رو با چند شعر از بچه های حوزه هنری شروع میکنیم.از همینجا از دوستانی که مایلند کارشون در وبلاگ زده بشه (چه از اعضای حوزه و چه دیگران)می خوام که به من ای میل بزنن کار هارو.منتظر نظرات و همراهی صمیمانه شما هستیم.

 

 

مرا در کوچه ها گم کن جهنم

ذلیل چشم مردم کن جهنم

به نام من پریشانی نوشتند

غمم را روی پیشانی نوشتند

 

مرا این زخم کاری می شناسد

در و دیوار ساری می شناسد

کشیدم با خودم اندوه جان را

غم زخم زبان دیگران را

 

غم آنها که سنگ بارگاهند

برادر دوستان گاه گاهند

حدیث موی اشراقی ندارند

« الا یا ایها الساقی » ندارند

 

شفای عاجل دلها خدایا

« ادر کاسا و ناولها» خدایا

مُو بی دستُم مُو بی پایم مُو خونم

مُو آب دیدهی هفت آسمونُوم

 

تو داغ خانه داری داغ فردا

مو در بند دل خویُشم نه دنیا

بزن زخم زبان ، من دوست دارم

دل نامهربان من دوست دارم

 

فقط اندوه چشم یار باشد

اگر ناچیز اگر بسیار باشد

 

 

جابر نوری- ساری

 

 

*********************

 

 

توی عکس های دسته جمعی نیستم

 

قاب عکس کوچکی دارم

گوشه ای از آن ایستاده ام

به درخت پشت سرم فکر می کنم.

هوای پنجره ی روبه رو

گاه گاهی هوائیم می کند

اما

خورشید اگر دست از سرم بردارد

شب اگر شب بشود

با ماه حرف های زیادی دارم.

 

 

 

 

 

 

 

 

از رودخانه آمده بودم

با تنی خیس و

قلبی آتش

 

در آستانه ی  دشت

یله داده بودم به باد

 

اتفاقی در من افتاده بود

یا من در اتفاقی افتاده بودم

 

به هر حال اتفاق عجیبی افتاده بود

که اینهمه فالگیر

فنجانها را به افتخار تو برگرداندند.

 

 

محمد گیلک-بابلسر

 

 

***************************

 

یک هفته است خواب و خوراکش عوض شده

                      آ ن چشمهای ساده و پاکش عوض شده

          آقا نگرد دزد دلم خانه گی نبود

                   این خانه سالهاست پلاکش عوض شده

                                                       گلدان پشت پنجره اش گل نمیدهد

                  هر بار آب خواسته خاکش عوض شده

این دخترک شبیه شما روسپی نبود

                   تنها لباس و سایه و لاکش عوض شده

             تو فکر میکنی نکند توی ایستگاه

                                                       با یک نفر شبیه تو ساکش عوض شده

                       دیگر به فکر شهرت و پول و قیافه نیست

                   هر بار زخم خورده ملاکش عوض شده

                       یک هفته است لاغر و زرد و غریبه است

                            یک هفته است خواب و خوراکش عوض شده

 

منصوره لمسو-بهشهر

 

 

**********************

سه شنبه اول فروردین غزل شهید غزل میشد

که هفت سین بهار امسال به سین سرخ بدل میشد

کویر بود و شب و تردید که سالنامه تو را گل کرد

تمام وسعت انسان هم در آن دقیقه بغل میشد

سشنبه اول فروردین چهل ستون زمین لرزید

بهار سال هزار و چند... درون  حادثه حل میشد

چه سال سبز غم انگیزی ستاره سین سرت سر شد

کنار سین ششم میخواست... نه داشت شکل غزل میشد

نشد که از تو نگویم نه     سشنبه اول فروردین

که این بهاریه میبایست به عاشقانه بدل میشد

 

معصومه لمسو-بهشهر

 

 

*****************************

 

یک دروغ بزرگ میگویم یک دروغ بزرگ خواهم شد

بره دیگر برایتان کافیست من از امروز گرگ خواهم شد

دیگر از دست اینهمه چوپان چشمهایم به هر بیابان است

بره بودم و فکر میکردم هر که با من نشسته چوپان است

بارها نی زدی و خندیدی زیر دندان تو بزرگ شدم

آنقدر خون گله را خوردم تا شبیه خود تو گرگ شدم

تو به من یاد داده ای انگور از درخت غریبه چیدن را

تو به چشمان میشی ام دادی حس خون در شب دریدن را

گرگ بازی خیال خامی بود گرگ باید درنده خو باشد

بره تشنه ام چه میداند گرگ شاید کنار جو باشد

پشت این مزرعه هزاران چشم توی پستوی مرگ خوابیده

چشم خونین و خسته ی گله زیر ابروی مرگ خابیده

پوستین مرا تنت کردی نی شبی از لب تو می افتد

قلبهای تپنده در  گله عاقبت از تب تو می افتد

باز دارم دروغ میگویم بره بودن چه حس خون داریست

پس بده پوستین من را تا بره گی در تن و رگم جاریست

 

 

روجا صداقتی - بهشهر

نوشته شده توسط مبین در ساعت 12:30 | لینک  |